انشا در مورد جنگ رمضان (17 نمونه انشا کامل درباره جنگ رمضان 1404)
فرمت فایل دانلودی:فرمت فایل اصلی: DOCX
تعداد صفحات: 18
حجم فایل: 30.607421875
قیمت: 39000 تومان
بخشی از متن:
توضیحات درباره فایل انشا در مورد جنگ رمضان
"جنگ رمضان" از آن موضوعاتی است که تا مدت ها میتواند به عنوان موضوع انشا در پایه های مختلف تحصیلی مطرح شود. این فایل شامل مجموعه ای از 17 نمونه انشای کامل در مورد جنگ رمضان 1404 (معروف به جنگ 40 روزه) میباشد.
زبان نگارش در این مجموعه کودکانه است و از نگاه یک دانش آموز مقطع ابتدایی به جنگ روایت شده است. از آنجا که زوایای نگاه بچه ها نسبت به مقوله جنگ بسیار متفاوت است، تنوع نگارش انشاء بسیار بالاست و ما در اینجا سعی کردیم بیش از 10 زاویه متفاوت را از نگاه بچه ها به موضوع داشته باشیم، از جمله:
- دیدگاه معصومانه و تا حدی ناآگاهانه ی کودکی که جنگ را با بازی و هیجان اشتباه گرفته
- دیدگاه دانش آموزی که حس دلتنگی را برای محیط مدرسه و دوستانش در دوران جنگ روایت میکند
- انشایی که سعی کرده تا شدت ترس و اضطراب یک کودک را در شرایط جنگ به تصویر بکشد
- انشایی که تلاش می کند تا دیدگاه یک کودک خردسال را به تصویر بکشد که شرایط جنگ را به شکلی ساده انگارانه و بیشتر شبیه یک تعطیلات یا بازی درک می کند، در حالی که نشانه هایی از نگرانی اطرافیانش را نیز حس می کند
- دیدگاه دانش اموزی که لحظات ابتدایی آغاز جنگ را در مدرسه به تصویر میکشد
- دیدگاه کودکی که به هم خوردن مراسم چهارشنبه سوری در جنگ برایش اهمیت دارد
- دیدگاه کودکی که از بابت برادر یا خواهر کوچکترش نگران است و نسبت به انها احساس مسئولیت میکند
- روایت کودکانه از روزهای جنگ و تجمعات شبانه مردم در خیابان
- و ...
برای نمونه یکی از انشاها در زیر آورده شده است:
انشا شماره 1- انشا آغاز جنگ رمضان
(حس واقعی یک دانش اموزش از لحظات آغاز جنگ در مدرسه)
مقدمه:
اوایل اسفند 1404 بود و من در کلاس درس، بیشتر از معلم، حواسمبه تعطیلات نوروز بود. داشتم در رویاهایم غرق می شدم که ناگهان صدای ناظم مدرسه درراهرو پیچید: «تمام کلاس ها تعطیل است! همه به خانه برگردید!» با تعجب به معلم نگاهکردم. او هم با عجله ما را از کلاس بیرون فرستاد و گفت: «منتظر پدر و مادرتان در حیاطبمانید.» حیاط مدرسه ناگهان پر از هیاهو شد. همه گیج بودیم.
بدنه:
خیلی زود حیاط مدرسه شبیه روز قیامت شد. پدر و مادرها سراسیمه دنبال بچه هایشانمی گشتند. من که هنوز نمی دانستم قضیه چیست، با تعجب به اطراف نگاه می کردم.ناگهان صدای مادرم را شنیدم که با اضطراب اسمم را صدا می زد. دستم را گرفت و با عجلهاز مدرسه بیرون رفتیم. در ماشین، من صندلی عقب نشستم و حرکت کردیم. کوچه ی مدرسه چنان ترافیکیبود که انگار هیچ ماشینی تکان نمی خورد! از مادرم پرسیدم: «چرا ما را اینقدر زود تعطیل کردند؟ چه اتفاقی افتاده؟» او فقط گفت: «نگران نباش، چیز مهمی نیست.»
چند دقیقه بعد، تلفن مادرم زنگ خورد. پدرم بود که از سر کارش تماس می گرفت. از لابلایحرف های مادرم، کم کم متوجه شدم که اتفاق بدی افتاده. انگار… دوباره جنگ شده بود، درستمثل پارسال! با نگرانی پرسیدم: «جنگ شده؟» و مادرم، در حالی که آرام بود، گفت: «آره، ولی تو نگران نباش، چیزی نیست.» حدود یک ساعت طول کشید تا در آن ترافیکسنگین، بالاخره به خانه برسیم. من کمی نگران شده بودم، ولی فکر می کردم باید خودم را قوی نشاندهم.
نتیجه گیری:
حالا چندماهی از شروع این جنگ می گذرد. صداهای وحشتناکی در این مدت شنیده ایم. پدرم همیشه می گویدکه این جنگ بین ما و آدم های بد است و خدا هم طرف ماست، پس نباید بترسیم. این مدت چیزهایزیادی یاد گرفتم. هر روز دعا می کنم که این آدم های بد زودتر شکست بخورند و دیگر هیچ وقتجرات نکنند به کشورمان حمله کنند.